اگر هیچ جنایتی از جناب غاصبان حکومت نسبت به خاندان وحی به ثبت نمی رسید؛ جز هجوم به خانه ی فاطمه (صلوات الله علیها)، همین به عنوان دلیلی روشن، بر روسیاهی چهره ی تاریخ بشریت کافی بود؛ و البته در روز قیامت هیچ عذری در پیشگاه خدا ندارند. و واقعه ی هجوم به خانه ی وحی را هر دو فرقه ی اسلامی نقل کردند، و شکی در آن نیست: بعضی گویند متواتر است؛ و برخی گویند متفیضه؛ و عده ای گویند مشهور؛ به اختصار می شودگفت: شهرت آن کمتر از حادثه ی قتل عثمان و یا واقعه ی کربلا نیست.

و
ما نشنیدیم ... و نخواندیم در تاریخ که مردم بعد از ارتحال پیامبری به
خانه ی او هجوم برده؛ و حریم حرمتش را هتک نموده؛ و به خانواده اش جسارت
کرده؛ و خلافتش را غصب کرده؛ بعد هم دخترش را بکشند! ما می دانیم که حضرت
محمد (صلی الله و علیه و آله) سرور پیامبران الهی، و اشراف تمام مخلوقات
است؛ پس باید حرمتش بالاتر و برتر از تمام حرمتها پاس داشته می شد؛ اما
واقعاً چگونه آنها با خانواده او، چنین ناگوارنه گستاخی کردند، به خانه ی
وصیش و دخترش حمله کردند، و آن جنین عزیزی که محسن نام داشت را کشتند؛ به
زور داخل آنجا شدند و از امامشان که چندی پیش با او بیعت کرده بودند؛ به نا
حق و زور شمشیر خواستند از او برای خود بیعت ستانند! حقیقتاً بلایی عظیم
بود.
جناب جعفر بن محمد قولویه قمی از حضرت ابی عبدالله (صلی الله و
علیه و آله)، روایت نموده است: زمانی که پیغمبر (صلی الله و علیه و آله) به
معراج سیر داده شد، به ایشان گفته شد: خداوند (عزوجل) تو را در سه چیز
امتحان می کند برای اینکه ببیند صبر تو چگونه است؟...
امّا دخترت: به
او ظلم می شود و از حقش محروم می گردد. و حقش را غاصبانه از او چنگ می
زنند، همان حقّی که تو برای او قرار داده بودی. و در حالی که حامله است او
را می زنند و بدون اینکه اجازه ای بگیرند داخل حریم و منزل او می شوند. (*
کامل الزیارات ۳۳۲-عنه:بحار الانوار ۶۱:۲۸/ح۲۴، عوالم العلوم
للبحرانی۳۹۸:۱۱.)
علی بن عبد العال محقق کرکی می گوید: ناقلین اخبار و
مورخین و خوانندگان آن، صحت مطلب زیر را می دانند و روایت کردند: عمر وقتی
که همه ی مردم با رفیقش _ ابوبکر _ بیعت کردند، بجز علی (صلوات الله علیه)
به خانه ی فاطمه آمد که علی (صلوات الله علیهما) را برای بیعت با ابوبکر
ببرد. او با سخنان تند و غلیظ سخن گفت و دستور داد که چوب بیاورند که درب
خانه را بر هر که در آن است به آتش بکشند؛ با این که در آن؛ امیر المؤمنین و
فرزندانش و پناهندگانی همچون؛ زبیر و برخی از بنی هاشم بودند.
و به نقل
واقدی، و ابن عبد ربه، و ابن حبیب، هنگامی که علی (صلوات الله علیه) و
عباس از بیعت با ابی بکر، بر خلاف مردم امتناع کردند. ابوبکر به عمر گفت:
اگر از بیعت امتناع کردند، آنها را بکش. عمر آمد در حالی در دستانش دسته ای
از هیزم بود و می خواست خانه را بر آنها آتش بزند؛ فاطمه او را دید و
فرمود: پسر خطاب! آمدی خانه را بر ما آتش بکشی؟ گفت:بلی.(* نفحات اللاهوت
فی لعن الجبت و الطاغوت ۷۸-۷۹)
در روایت علی بن الحسین هذلی گذشت که :
امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) و شیعیانی که با ایشان بودند در منزل حضرت،
مشغول کارهایی بودند که پیغمبر (صلی الله و علیه و آله) از علی پیمان بر
انجام آن گرفته بود؛ پس در این زمان بود که آن گروه متوجه منزل علی (صلوات
الله علیه) شدند. بر او هجوم بردند، و خانه اش را آتش زدند و به زور او را
از خانه اش بیرون آوردند و _ فاطمه که بین درب و دیوار بود_ چنان درب را بر
سرور زنان عالم فشار دادند که محسن (صلوات الله علیه) سقط گشت. (* اثبات
الوصیه للمسعودی ۱۱۶-۱۱۹ طبعه النجف الثالثه، عوالم العلوم للبحرانی
۱۱:۴۱۷، بحار الانوار ۲۸:۳۰۸/ح ۵۰. )
کتاب بلد الامین و جنه الامان: در
کتاب مصباح کفعمی دعایی به این عبارت آمده است: "شما خراب کردید خانه ی
نبوت را ..." اشاره دارد به آنچه اولی و دومی از روی دشمنی با علی (صلوات
الله علیه) انجام دادند، و می خواستند خانه ی علی (صلوات الله علیه) را به
آتش بکشند و طناب بر گردنش انداختند؛ مثل شتری که طناب به گردنش اندازند؛ و
این که درب را به بدن فاطمه (صلوات الله علیها) در بین درب و دیوار چنان
زدند که محسن (صلوات الله علیهما) سقط شد. (*بحار الانوار ۸۵:۲۶۱/ح۵، عن:
المصباح للکفعمی ۵۵۳، و البلد الامین ۵۵۱-۵۵۲ ، علم الیقین۷۰۱.)
فاطمه
(صلوات الله علیها) وصیت فرمود: نماز بر من نخوانند کسانی که پیمان حق
تعالی و پیغمبرش (صلی الله و علیه و آله) را درباره ی امیرالمؤمنین (صلوات
الله علیه) شکستند و در حق من ظلم نمودند؛ ارثیه ی مرا غصب کردند.
با
این حال چوب زیادی بر درب خانه جمع کردند؛ آتش آوردند تا هم علی (صلوات
الله علیه) را آتش بزنند و هم ما را؛ من در پشت درب رفتم و آنها را به
خداوند متعال و پدرم قسم دادم که از ما دست بردارند و کمکمان کنند؛ اما عمر
تازیانه را از قنفذ غلام ابی بکر گرفت و با آن به بازوی من زد، آن تازیانه
چنان بر بازویم پیچید که جای کبودی مثل بازوبند در بازویم باقی ماند.
او
لگدی محکم به درب خانه زد؛ درب به شدت سوی من برگشت با اینکه حامله بودم؛
من به صورت روی زمین افتادم؛ آتش زبانه می کشید و صورتم را می سوزاند،
آنگاه چنان مشت محکمی به صورتم زد که گوشواره ام از گوشم کنده و روی زمین
پرت شد، در آن حال درد زایمان را احساس کردم و محسنم (صلوات الله علیهما)
که بی هیچ جرمی کشته شده بود، سقط گشت.
آیا این امت می خواهند بر من
نماز بخوانند؟! با این که خدا و پیغمبرش از آنها بیزارند و من هم از آنها
بیزارم؟ امیر المؤمنین هم طبق وصیتش (صلوات الله علیهم) عمل نمود و کسی بر
انجام آن آگاه نشد. (* بحار الانوار ۳۰:۳۴۸ – ۳۵۰/ح ۱۶۴. )
علامه مجلسی
به نقل از کتاب طرائف سید بن طاووس روایت می کند که: امام موسی بن جعفر از
پدر بزرگوارش (صلوات الله علیهم) روایت فرمود: وقتی زمان ارتحال رسول خدا
(صلی الله و علیه و آله) فرا رسید؛ حضرت، انصار فرا خواند و فرمود: ای گروه
انصار! فراق من نزدیک شده است. حضرت در ادامه فرمود: بدانید که درب خانه ی
فاطمه درب خانه ی است، و خانه ی من است، پس هر که هتک کند و بگشاید آن را
براستی که حجاب حق تعالی را کنار زده و هتک کرده است.
راوی می گوید: در این جا حضرت ابوالحسن امام کاظم (صلوات الله علیه) برای مدت طولانی گریست؛ پس از آن، گریه اش را قطع کرد و فرمود:
به
خدا قسم حجاب حق متعال را هتک کردند، بخدا قسم حجاب حق متعال را هتک
کردند، بخدا قسم حجاب حق متعال را هتک کردند. ای مادرش (صلوات الله علیها)
(* بحار الانوار ۲۲:۴۷۷/ح۲۷_ عن کتاب الطرف۱۸..)
پس از رجعت ... ائمه،
نزد پیامبر (صلی الله و علیه و آله) همدیگر را ملاقات کنند و نزد آن
بزرگوار، از مصیبتهایی که در حق ایشان روا داشتند شکایت می کنند . و بانو
هم ستم هایی که به او شده؛ من جمله قصه ی فدک را بیان می کند. همچنین قصه ی
ابی بکر و اینکه او خالد و قنفذ و عمر بن خطاب و گروهی از مردم را فرستاد
تا امیر المؤمنین را از خانه اش سوی سقیفه ی بنی ساعده خارج کنند؛ تا از
بیعت ستاند. و جمع هیزم فراوان بر درب خانه اش، برای سوزانیدن خانه ی
امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و زینب و امّ کلثوم و فضّه و آتش
افروختن آنها بر درب خانه، و خروج فاطمه (صلوات الله علیها) به سوی آنها و
سخن با آنها بر پشت درب خانه که فرمود:
وای بر تو ای عمر! آیا این چه
جرأتی است بر خداوند متعال و رسولش (صلی الله و علیه و آله) ؟!آیا می خواهی
که نسل او را قطع کنی و نور خدا را خاموش نمایی؟! و خداوند نور خود را
تداوم بخشد و زنده دارد،
و جسارت عمر نسبت به فاطمه (صلوات الله علیها)
و کلام او که گفت: کافی است ای فاطمه! نه محمد اینجا است و نه ملائکه به
امر او اینجایند که از طرف خدا امر و نهیی نازل کنند. و علی هم مثل بقیه ی
مسلمین؛ خودت انتخاب کن: یا او خارج شود و با ابوبکر بیعت کند یا اینکه همه
ی شما را به آتش می کشم.
فاطمه (صلوات الله علیها) در حال گریه فرمود:
پروردگارا! به سوی تو شکایت می کنم از نبودن پیامبر و فرستاده و برگزیده
ات، و رویکرد امتش به دشمنی با ما، و منع ما از آن حقی که در کتابت بر
پیامبر مرسلت نازل کرده ای.
عمر گفت: فاطمه! این حرفهای احمقانه ی
زنانه را رها کن. خداوند که نبوت و خلافت را با هم برای شما جمع نکرده؛ و
آتش زدن درب خانه؛ و داخل شدن قنفذ (لعنه الله) دستش را با شتاب برای باز
کردن درب خانه؛ و زدن عمر با شلاق بر بازوی حضرت، تا اینکه گوشت دست حضرت
سیاه و کبود شد؛ و محکم زدن درب با لگد به پهلوی مطهر فاطمه (صلوات الله
علیها) با اینکه او محسن را شش ماهه حامله بود؛ و باعث سقط او شد.
و
هجوم عمر و قنفذ و خالد بن ولید به خانه، و محکم بر گوش فاطمه نواختن، بحدی
که گوشواره اش که در زیر مقنعه بود آشکار گشت، با این که می شنیدند صدای
فاطمه را که با گریه می گفت: وای ای پدر جان! وای ای رسول خدا! دخترت فاطمه
را درغگو شمردند و کتکش می زنند و بچه اش را کشتند.(* بحار الانوار
۱۸:۵۳عوالم ۴۴۳:۱۱، الهدایه الکبری للخصیبی۴۰۸.)
ابوبکر گروهی را که با
او بیعت نکرده و در خانه ی فاطمه نزد علی (صلوات الله علیهما) بودند را
کنار خود ندید؛ که عباس و زبیر و سعد بن عباده از آن جمله بودند؛ از این
رو، عمر را سوی آنها فرستاد، عمر هم سوی آنها رفت و افراد داخل خانه ی
فاطمه (صلوات الله علیها) را با صدای بلند فرا خواند؛ ولی شخصی خارج نشد.
او هیزم خواست و گفت: قسم به آنکه جانم در دست اوست، یا خارج می شوید یا
خانه را با اهلش به آتش می کشم. به او گفتند: شدند و بیعت کردند به جز علی
(صلوات الله علیه) که عذر آورد؛
آن حضرت فرمود: قسم یاد کردم که تا قرآن را جمع نکردم از خانه خارج نشوم و عبا بر دوش نیاندازم؛
صدیقه
ی کبری بر درب منزل ایستاد و فرمود: تا به حال بدتر از شما، افرادی را
ندیدم؛ جنازه ی پیامبرتان را نزد ما رها کردید و دنبال خواسته ی خود رفتید و
آن را برای خود قطعی کردید، و هیچ نظر ما را نپرسیدید و حقی را هم برایمان
قائل نشدید.
در این وقت، عمر نزد ابوبکر آمد و گفت: آیا این سر پیچی کننده از بیعتت را باز داشت نمی کنی؟
از
این رو، ابوبکر به قنفذ گفت: نزد او برو و بگو امیر المؤمنین تو را برای
بیعت فرا می خواند؛ قنفذ آمد و آنچه به او امر شده بود را بیان کرد.
علی (صلوات الله علیه) با صدای بلند فرمود: سبحان الله! آنچه حقش نیست را ادعا می کند.
قنفذ
بازگشت و جواب علی (صلوات الله علیه) را رساند، وقتی ابوبکر شنید خیلی
گریست؛ اما عمر با عده ای بلند شد و درب خانه ی فاطمه (صلوات الله علیها)
رفتند، و آن را کوبیدند.
فاطمه صدایشان را شنید و با صدای بلند فریاد
زد: ای پدر جان! ای رسول خدا! ببین ابن خطاب و ابن قحافه بعد از تو چه بر
سر ما می آورند.
وقتی مردم صدای گریه ی فاطمه (صلوات الله علیها) را
شنیدند، با گریه آنجا را ترک کردند. نزدیک بود قلبشان بشکند و جگرشان پاره
شود؛ ولی عمر و هوادارانش ماندند تا علی را خارج کردند و سوی ابوبکر
راندند، به او گفتند: بیعت کن؛ فرمود: اگر بیعت نکنم چه؟ گفتند:قسم به
خدایی که جز او خدایی نیست، گردنت را خواهیم زد! (* اعلام النساء فی عالم
العرب و الاسلام لعمر کحاله ۱۱۴:۴ – ۱۱۵، الامامه والساسه ۳۰:ق.ظ (تحقیق
شیری)، تفسیر العیاشی ۶۶:۲ _ ۶۸)
ابوبکر احمد بن عبد العزیز جوهری ابی
الاسود روایت می کند: گروهی از مهاجرین، در جریان بیعت ابی بکر که بدون
مشورت صورت گرفته بود بسیار عصبانی شدند؛ علی (صلوات الله علیه) و زبیر هم
از آنها بودند. آنها در خانه ی فاطمه (صلوات الله علیها) مسلح جمع شدند.
از
این رو عمر با گروهی از هوادارنش من جمله: اسید بن حضیر، و سلمه بن قریش_
از قبیله بنی عبد الاشهل _ به خانه ی فاطمه (صلوات الله علیها) هجوم بردند.
فاطمه (صلوات الله علیها) فریاد بر آورد و آنها را به خدا قسم داد؛ ولی
مهاجمان، شمشیر آن دو را گرفتند و به سنگ زدند و شکستند. و نهایتاً عمر
آنها را بیرون کشید و سوی ابوبکر برای بیعت می راند.
ابوبکر جوهری به
نقل از ابوبکر باهلی از شعبی نقل می کند که ابوبکر گفت: ای عمر، خالد
کجاست؟ گفت: اینجاست، گفت: سریع نزد آن دو بروید _ یعنی علی (صلوات الله
علیه) و زبیر _ و آنها را نزد من آورید؛ آنها سریع رفتند؛ عمر داخل خانه شد
و خالد، بیرون درب ایستاد ... عمر به علی (صلوات الله علیه) گفت: بلند شو و
بیعت کن؛ ولی علی (صلوات الله علیه) خودداری کرد. عمر دستش را گرفت و گفت:
بلند شو. باز علی (صلوات الله علیه) امتناع ورزید و بلند نشد؛ پس به زور
او را بلند کرد و بیرون راند؛ همچنان که زبیر را بیرون رانده بود. آنگاه
خالد، آن دو را نگاه داشت؛ عمر با یارانش آنها را با خشونت می کشاندند.
کوچه های مدینه مملو از جمعیت بود، همه در آنجا حاضر و نگاه می کردند.
فاطمه (صلوات الله علیها) می دید که عمر چه می کند؛ پس ناله و فغان سر داد و
کمک طلبید؛ بسیاری از زنان بنی هاشم و غیره نزد او جمع شدند، فاطمه (صلوات
الله علیها) خارج شد و کنار درب حجره اش ایستاد و فریاد می زد: ای ابابکر!
چه زود بر اهل بیت رسول خدا طغیان کردی! بخدا قسم با زنده ام با عمر سخن
نخواهم گفت.
ابن ابی الحدید معتزلی از جوهری حدیث سقیفه را چنین روایت
می کند: وقتی ابوبکر بر منبر نشسته بود علی (صلوات الله علیه) و زبیر و
گروهی از بنی هاشم در خانه ی فاطمه (صلوات الله علیها) بودند. آن موقع عمر
به سوی آنها آمد و گفت:قسم به آنکه جانم در دست اوست؛ یا برای بیعت خارج می
شوید، یا خانه را بر سرتان به آتش می کشم! زبیر با شمشیر کشیده خارج شد،
یکی از انصار با زیاد بن لبید بر او تاختند و گردنش را گرفتند، شمشیرش
آشکار شد، در این حال ابوبکر در حالی که روی منبر نشسته بود گفت: آن را به
سنگ بزن، و آنها هم شمشیر را شکستند.
عمر و بن حماس گفت: من آن سنگ را دیدم که در آن، جای ضربه ای بود و گفت: این ضربه ی شمشیر زبیر است.
ابوبکر
گفت: رهایش کنید بزودی خداوند خود با آنها برخورد خواهد کرد. راوی گوید:
آنگاه آنها سوی ابوبکر خارج شدند و بیعت کردند. (* شرح نهج البلاغه ۵۶:۲ ،
السقیفه و فدک۵۰، ۹۹:۳.)
یعقوبی می گوید: ابوبکر و عمر خبر دار شدند که
گروهی از مهاجرین و انصار با علی بن ابیطالب در خانه ی فاطمه (صلوات الله
علیهما) دختر رسول خدا (صلی الله و علیه و آله) گرد آمدند؛ از این رو، آنها
عده ای را به راه انداختند و به آنجا هجوم بردند. علی (صلوات الله علیه)
با شمشیر، خارج و با عمر روبرو و درگیر شد نهایتاً بر او غالب گشته و
شمشیرش را شکست و همه داخل خانه شدند.
ابن ابی الحدید می گوید: روایات
راجع به سقیفه مختلف است؛ ولی شیعه _ و گروهی از محدثین و غیره، از عامه _
می گوید: علی با ابوبکر بیعت نکرد؛ مگر بعد از اینکه او را به زور از خانه
بیرون راندند. زبیر بن عوام هم بیعت نکرد، او گفت: من جز با علی بیعت نمی
کنم؛ همچنین ابوسفیان بن حرب، و خالد بن سعید بن عاص، و عباس بن عبد المطلب
و پسرانش، و ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب، و گروهی از بنی هاشم بیعت
نکردند.
گویند: وقتی عمر و گروهی از انصار و دیگران آمدند، زبیر شمشیرش را بیرون کشید. عمر گفت: شمشیر این مرد را بگیرید و به سنگ بزنید.
به
نقلی، آنها را نزد ابوبکر بردند و مجبور به بیعتشان کردند و کسی هم مخالفت
نکرد؛ مگر علی که به خانه ی فاطمه (صلوات الله علیهما) رفته بود.
مهاجمین
بر درب خانه ی فاطمه (صلوات الله علیها) ازدحام کردند و می خواستند به زور
او را بیرون آوردند. در این وقت فاطمه (صلوات الله علیها) بلند شد و پشت
درب خانه آمد و سخن آنان را شنید؛ پس از آن، همه متفرق شده و فهمیدند که
علی (صلوات الله علیه) به تنهایی ضرری برایشان ندارد؛ پس رهایش کردند. (*
شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید ۲۱:۲ .)
* ابن ابی الحدید تا جایی که
توانسته، نسبت به این همه نصوص فراوانی که حتی نزد عامه هم معتبر است، خود
را به بی خبری زده؛ و بی آنکه آنها را روایت کند؛ اشاره وار از کنار آنها
گذشته است !
اين وصيّتى است از حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسّلام به سوى برادر
خود حسين بن على عليه السّلام . وصيّت مى كنم كه گواهى مى دهم به وحدانيّت
خدا كه در خداوندى شريك ندارد و اوست سزاوار پرستيدن ودر معبوديت شريك
ندارد و در پادشاهى كسى شريك او نيست و محتاج به معين و ياورى نيست و همه
چيز را او خلق كرده است و هر چيز را او تقدير كرده و او سزاوارترين
معبودين است به عبادت و سزاوارترين محمودين است به حمد و ثنا هر كه اطاعت
كند او را رستگار مى گردد و هركه معصيت و نافرمانى كند او را گمراه مى شود
و هر كه توبه كند به سوى او هدايت مى يابد، پس وصيّت و سفارش مى كنم ترا
اى حسين در حق آنها كه بعد از خود مى گذارم از اهل خود و فرزندان خود و اهل
بيت تو، كه درگذرى از گناهكاران ايشان و قبول كنى احسان نيكوكاران ايشان
را و خَلَف من باشى نسبت به ايشان و پدر مهربان باشى براى آنها، و آنكه
دفن كنى مرا با حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلّم همانا من
اَحقّم به آن حضرت و خانه او از آنهائى كه بى رخصت او داخل خانه او شده
اند و حال آنكه حق تعالى نهى كرده است از آن ، چنانچه در كتاب مجيد خود
فرموده : (يا اَيُّهاَ الَّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلوُا بُيُوتَ النَّبِىِّ
اِلاّ اَنْ يُوءْذَنَ لَكُم .)
پس به خدا سوگند كه حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلّم رخصت نداد ايشان را در حيات خود كه بى اذن داخل
در خانه او شوند و هم رخصتى به ايشان نرسيد بعداز وفات آن حضرت ولكن ما
ماءذونيم و رخصت داريم تصّرف نمائيم در آنچه از آن حضرت به ميراث به ما
رسيده است ؛ پس اى برادر، اگر آن زن مانع شود سوگند مى دهم ترا به حق
قرابت و رحم كه نگذارى در جنازه من به قدر محجمه از خون بر زمين ريخته شود
تا حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ملاقات كنم و نزد او
مخاصمه نمايم و شكايت كنم به آن حضرت از آنچه بعد از او از مردم كشيدم . و
موافق روايت (كافى )
وغيره فرمود: پس جنازه مرا حمل دهيد به بقيع و در نزد مادرم فاطمه
عليهاالسّلام مرا دفن كنيد. چون از وصاياى خويش فارغ گرديد دنيا را وداع
كرده به سوى بهشت خراميد.
ابن عبّاس گفت كه چون آن حضرت به عالم بقا
رحلت فرمود، امام حسين عليه السّلام مرا و عبدالله بن جعفر و على پسر مرا
طلبيد و آن حضرت را غسل داد و خواست كه در روضه منوره حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلّم را بگشايد آن حضرت را داخل كند، پس مروان و آل
ابى سفيان و فرزندان عثمان جمع گشتند ومانع شدند و گفتند: عثمان شهيد
مظلوم به بدترين مكانها در بقيع دفن شود و حسن عليه السّلام با رسول خدا،
اين هرگز نخواهد شد تا نيزه ها و شمشيرها شكسته شود و جعبه ها از تير خالى
شود!؟ امام حسين عليه السّلام فرمود به حق آن خداوندى كه مكّه را حرم
محترم گردانيده كه حسن فرزند على و فاطمه اَحَقّ است به رسول خدا صلى
الله عليه و آله و سلّم و خانه او از آنها كه بى رخصت داخل خانه او
گرديده اند، به خدا سوگند كه او سزاوارتر است از حمّال خطاها كه ابوذر را
از مدينه بيرون كرد و با عمار و ابن مسعود كرد آنچه كرد و قُرُق كرد اطراف
مدينه و چراگاه آن را و راندگان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلّم را
پناه داد.
و موافق مضامين روايات ديگر، مروان بر استر خود سوار شد، به
نزد آن زن رفت و گفت : حسين عليه السّلام برادر خود حسن عليه السّلام را
آورده است كه با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلّم دفن كند، بيا و مانع
شو، گفت : چگونه مانع شوم ؟ پس مروان از استر به زير آمد و او را بر استر
سوار كرده به نزد قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلّم آورد و فرياد
مى كرد و تحريص مى نمود بنى اميّه را كه مگذاريد حسن عليه السّلام را در
پهلوى جدّش دفن كنند.
ابن عبّاس گفت : در اين سخنان بوديم كه ناگاه
صداها شنيديم و شخصى را ديديم كه اثر شر و فتنه از او ظاهر است مى آيد، چون
نظر كردم ديدم فلانه است با چهل كس سوار است و مى آيد و مردم را تحريص بر
قتال مى كند، چون نظرش بر من افتاد مرا پيش طلبيد و گفت : يابن عبّاس !
شما بر من جرئت به هم رسانيده ايد هر روز مرا آزار مى كنيد مى خواهيد كسى
را داخل خانه من كنيد كه من او را دوست نمى دارم و نمى خواهم ، من گفتم :
واسَوْاَتاه ! يك روز بر شتر سوار مى شوى و يك روز بر استر و مى خواهى نور
خدا را فرونشانى و با دوستان خدا جنگ كنى و حايل شوى ميان رسول خدا و حبيب
و دوست او؛ پس آن زن به نزد قبر آمد و خود را از استر افكند و فرياد زد
به خدا سوگند كه نمى گذارم حسن عليه السّلام را در اين جا دفن كنيد تا يك
مو در سر من هست .
و به روايت ديگر جنازه آن حضرت را تير باران كردند
تا آنكه هفتاد تير از جنازه آن جناب بيرون كشيدند! پس بنى هاشم خواستند
شمشيرها بكشند و جنگ كنند، حضرت امام حسين عليه السّلام فرمود: به خدا
سوگند مى دهم شما را كه وصيّت برادرم را ضايع نكنيد و چنين مكنيد كه خونى
ريخته شود، پس به ايشان خطاب كرد كه اگر وصيّت برادرم نبود هر آينه مى ديد
چگونه او را نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلّم دفن مى كردم و بينى
هاى شما را برخاك مى ماليدم ؛ پس جنازه آن حضرت را برداشتند وبه جانب بقيع
حمل دادند و نزد جدّه او فاطمه بنت اسد عليهاالسّلام دفن كردند.
و
ابوالفرج روايت كرده وقتى كه جنازه امام حسن عليه السّلام را به سمت بقيع
حركت دادند و آتش فتنه مُنطَفى گشت ، مروان نيز مشايعت كرد و سرير امام
حسن عليه السّلام را بر دوش كشيد، امام حسين عليه السّلام فرمود كه آيا
جنازه امام حسن عليه السّلام را حمل مى كنى و حال آنكه به خدا قسم پيوسته
در حال حيات برادرم دل او را پر از خون نمودى ولايزال جرعه هاى غيظ به او
مى خورانيدى ، مروان گفت كه من اين كارها را با كسى به جا آوردم كه حلم و
بردبارى او با كوهها معادل بود.
در فضيلت گريه بر آن حضرت و زيارت آن بزرگوار از ابن عبّاس روايت شده كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فرمود كه چون فرزندم حسن را به زهر شهيد كنند ملائكه آسمانها هفتگانه بر او گريه كنند و همه چيز بر او بگريد حتى مرغان هوا و ماهيان دريا و هركه بر او بگريد ديده اش كور نشود روزى كه ديده ها كور مى شود؛ وهر كه بر مصيبت او اندوهناك شود، اندوهناك نشود دل او در روزى كه دلها اندوهناك شوند، و هركه در بقيع او را زيارت كند قدمش بر صراط ثابت گردد در روزى كه قدم ها بر آن لرزان است.
http://emamhassan.ir/
دانلود مداحی شهادت امام حسن علیه السلام
سیب سرخی